تاریکم
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:23
هی با خودوم زمزمه میکنم یار بیگانه نواز و حالیم نمیشود که چرا، چگونه میشود اینها را هی پشت در پشت هم گفته باشی و من حالیم نشده باشد که منظورت چیست . . . فکر میکردهای من بیگانه نوازم؟ باورم نمیشود، حالیم نمیشود . . . من با هیچ کس تا به حال چوب حراج نزدهام به تمام داشتههام . . . یا شاید
آدم
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:23
آدم بدون غم نمیشه راه بی پیچ و خم نمیشه آرزوی کم، نداریم آرزو که کم نمیشه خستم از کلامه قصار و راویانی که قصد میکنند در شفای حال من . . . تاریکم، فردا سراغ من بیا یک روز زیبا سراغ من بیا امروز از هم گسستم اگه بال و پر شکستمُ به پرتگاه غم، رسیده گامهای من چو غرق خاطراتمو غریق بی نجاتمو بی خوا
هستی دیگر؟
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:23
باید بنشینم و بنویسم صبر . . . این را وقتی میفهمم که میخواهی بسپریش به ایرانشهر و بهانهش هم اینه که ازدواج کنه . . . شرایطش خوبه . . . و من نمیگم که خیلی اونجا دووم بیاره یک هفتهست و نه بیشتر . . . نگفتم که یاد گربه یکی از آشناها میافتم که با همین رویکرد بردنش ونکپارک . . . اونجا اگر
رویداد مهم
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:23
ولوله دارم برای تولدت، همه جا را زیر و رو کردهام برای این که بتوانم یک تکه صورتی رنگ از این تکنولوژی پیشرفته را برسانم دستت اما تا این لحظه نشده . . . صحبت کردهام با :ح: و گفته شاید بتواند کاری کند . . . دلم خیلی روشن است . . . اما برای تو که نمیشود ریسک کرد . . . خودت به خودی خود هی ریسک میکنی
گارمین و هر چی که هست
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:23
گاهی سخته، تصمیم گرفتن سخته. میدونی، هرچند برای من چند ثانیه طول میکشه که بین یه گارمین فنیکس 3 و خوشحالی تو خوشحالی تو رو انتخاب کنم. اما میدونی. تو اون چند ثانیه اتفاق مهمی می افته. تو مهمترین اتفاق جهانی و من دلم میخواد روزی برسد. روزی پر توان که نیاز نباشه انتخاب کنم. خیلی ساده. دلم میخواد توی ا...
بي وقت و تابستان
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:23
بي وقت و تابستان دارم فكر مي كنم يكي از بنيادي ترين مشكلات ما ادما واحد پولمونه. واحد پول نه به معنايي كه داره ها. نه. به معنايي كه نداره. بهتر بگم يه چيزي تو ذهن من حائز اهميته و تو ذهن تو اصلا بهش فكر نميشه. امشب يكي از شباي تابستونه و فكر و ناراحتي نمي ذاره بخوابم. تو دوست داري با كمترين سوال به
روزهاي تلخ جهان
-
تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:23
يكي دو باري نوشتم و پاك كردم. چند وقتي است سوال ها و حرف ها را جواب نمي دهي و حواست نيست. مي خواستم بداني كه چه قدر مي رنجانيم. بين نوشتن و پاك كردن بودم كه هوس كردم بروم يك نگاهي به عكس هات بيندازم. مي داني هنوز مثل همان روزهاي اول وقتي نگاه و خنده ات را مي بينم دلم مي لرزد. حواست اي كاش باشد كه اي...
آفرینش
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 22:56
مرگ، زندگی و خدا. شاید بهتر است خدا بیاید این پایین، کنار تو تا ببیند چه آسان می کشی و ساده تر زنده می کنی. آن ِ نوشتن این ها لحظه ای است که نیستی. من بیدار شده از خوابی ناگهان و رویایی عجیب کز کرده ام کنج تراس کهنه این خانه غمگین و برای تو می نویسم. بی خیال کابوسی که دیده ام. بغض کرده ام و هی شعر م...
کابوس - 1
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 22:56
نشسته ام کنج تراس افسرده دفتر آهن و آهن جلوی من ایستاده. از حال بد می پرسد. می گویم و می پرسم که چه کنم؟ نگاهش تلخ میشه و میگه تو تجربه بعدیش یاد می گیره. بغض گلوم رو می گیره و می گم تجربه بعدی؟ میگه آره. ببخش اگه خیلی رک بود. پی نوشت: محزونم. 27 آبان 95
بدحالی
-
تاریخ: 1395/9/13 ساعت: 22:56
نگران حال توام، اما هیچ راهی بهت نیست . . . نه که گوشیت رو جواب ندی یا در دسترس نباشی (که نیستی) نه، هیچطور نمیگی بهم که چرا حالت خوش نیست . . . که چی شده . . . این روزها تنها نگرانیم تو نیستی، گربهمون هم هست . . . دارند دریافتیهای ما رو هی تعویق میاندازند و من هنوز نتونستم خودم رو منتقل کنم به پایی...