گنگ و سردرگم - تاریخ: 1401/2/26 ساعت: 2:36
تا حالا نشده بود انقد از خودم دور شم که دلم واسه خودم تنگ شه ....
گم شدگی - تاریخ: 1401/2/26 ساعت: 2:36
جایی که هستم و دوست ندارم...باورم نمیشه که انقد از خودم و ایده آلام دور شدمانگار انقد اتفاقای منفی دورم پر شده، که یادم رفته میخواستم چی بشم و نشستم دارم نگاه میکنم این داستانا چی میشههیچ چیم سحر نیست، حتی ظاهرمبه خودم دو ماه فرصت دادم اوکیش کنماگه نشه من خودمو میبازم.... + نوشته شده در سه شنبه بیست...
جا به جایی کاری - تاریخ: 1401/2/26 ساعت: 2:36
داره میره...میدونم و مطمئنم رفتنش همه چی و خراب میکنهولی هیچی نمیتونم بگماز این همه تغییر خسته شدمنمیخوام سمت چپمو نگاه کنم و جاش خالی باشههمین + نوشته شده در دوشنبه ششم مرداد ۱۳۹۹ ساعت 12:48 توسط سحریسم  |  Adblock test (Why?)
20 - تاریخ: 1397/1/30 ساعت: 20:09
امروز رفتم عروسکهایبکه کادوی ولنتاین بود رو گرفتم، بی هیوذوق ویژهای و داشتم به هدیه تولدم فکر میکردم و این که چرا یادت میره . . .دلم برات تنگ شده اما بگماش شاید فایدهای نداشته باشه، تو هم دلت تنگ میشه؟ . . . :-/Let's block ads! (Why?)
22 - تاریخ: 1397/1/30 ساعت: 20:09
آمدهام یک کافه آن ته یوسف آباد که میرسد تا کردستان .نشستهام بیرون و منتظرم قهوهام آماده شود .یکهو به خودم آمدم که مدتی است خیرهام بی این که به چیزی نگاهم افتاده باشد .تو نمیدانی با من چه میکنی، افسوس .هرچند انتخابهای توست من بیتاثیرم و باید ول کنم این همه مهم بودنات را، چرا که این حجم اهمیت در این ب...
اضطرار - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:00
اسم ها، زمان بندي ها و اتفاقات را توي ذهنم مرور مي كنم. پاسخ هاي ممكن و غير ممكن را ليست مي كنم. اما نمي توانم بشمرم كه اين چندمين سيگار از كدام پاكت است. حس كشنده اي دارد دست مي برد به تصويري كه به سختي ساخته ام و بي رحمانه طرح اصلي را بهم مي ريزد. پازلي كه در پشت پازلي بزرگ تر جا گرفته. گوشم درد ن...
حوصله اي كه نداري - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:00
چند دقيقه اي مانده به سه نيمه شب و تكرار جمله ي تو زنگ مي زند توي سرم. حوصله اي كه نداري و همان زمان قرار بيرون گير مي كند بين فكر هام. خوابي كه اين همه تلاش كردم نيندازتم تا رسيدن تو، ديگر كاملا رفته و من به اسم ها فكر مي كنم و زمان ها. به اصرارت براي بچه بودن يك نفر. كافي است آيدي اينستاگرام اين ب...
فصل هايي براي بعد - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:00
ايستاده ام و دارم به عمق متعفن چاه دستشويي نگاه مي كنم. عمقش را هميشه حدس زده ام. اگر دبستاني بودم حتم دارم چوبي چيزي براي اندازه گيري اش پيدا مي كردم. اما من دبستاني نيستم. چوب نمي اندازم توي چاه، حدس مي زنم و معمولا حدس هام پيش خودم مي ماند. چه چاه عفن ِ خانه باش چه روزهام. حوالي اين فكرهام كه نگا...
تلخي هاي شهريور يك روز تمام مي شود يا من از سلماني بدم مي آيد - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:00
مي گويي ذهنيت؟ مي فهمم، مي پذيرممي گويم تمام آنچه كه مي خواهمي. مي فهمي، مي پذيري؟سلماني با ته مانده جيبم را ربط مي دهي به آمدن يك آدم براي كار، براي مصاحبه. آدمي كه اول از تو اجازه گرفته ام، بعد زنگش زدم. آدمي كه مي دانم لنگ كار است. دوست است، دوست مشتركمان. كسي كه مدت هاست نه خواسته ام و نه اگر كه...
هفت روز خواب ماندگي - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:00
نسل پيرمردها كم است و حق دارم اگر يكيشان بگويد خدا عزتت بدهد يكهو ذهن هزاران پاره ام براي چند لحظه متحير شود و حواسش نباشد. از همين اول صبح يكسره دارد به تو فكر مي كند. به ديشب، به دوست يكهو پيدا شده ي قديمي. به دير وقت خوابيدن به اميد شنيدن صدات. به تفاوت گم شده از شبي كه از واقعه دور نيست. به آن ح...
روزهاي معوق - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:00
حوالي سه نيمه شب است و من خواب از سرم پريده. نوشته را شروع مي كنم و دلم سيگار مي خواهد. چند ساعت پيش داشتم به راه هايي براي بردن بي دردسر ممنوع جات فكر مي كردم براي سفر. اين كه چه طور و چه قدر مي توانيم همراه ببريم. يا اصلا . . . از اين فكرها. ولي اين لحظه دارم فكر مي كنم به تو و سعي مي كنم اضطرابت ...
جمعه لعنتي يا دمي كه گرم نيست - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:00
خسته ام. بسيار خسته و خواب بهترم نمي كند. مي دانم اين خستگي را سفر در مي كند. سفري همراه تو به هر جا. دم دستي ترينش شمال و جنوب كشور است و جدي ترش را بايد تا نيمه هاي بهمن صبر كنم.خوابم به تو ختم مي شود و صحبت آشفته اي درباره ي همه چيز را با هم پيش مي بريم. تهش مي رسم به حجم سختي و اميد به تغيير وضع...
خيابان هدررفتگي - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:00
به ديروزهام كه نگاه مي كنم دلم براي رفته ها نمي لرزد. براي آدم هايي كه در اين خيابان با هم سيگار كشيديم، رد شديم و قدم زديم. آن هم در فصل هايي پي در پي. سال هايي پشت در پشت. دوستاني عادي، صميمي، قديمي و جورهاي ديگر. من در اين خيابان كه قدم مي زنم به تو فكر مي كنم و هراس جزء جدايي ناپذير لحظه ام مي ش...
دلتنگي - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:00
جانا، اي كاش بيشتر باشي. امشب تلفن كه تمام شد نشسته بودم بي حرف، بي هيچ حركتي روي پله يكي از خانه هاي آن پايين و فكر مي كردم. فكر مي كردم و به خودم نگاه مي كردم. خالي شده از توان، خالي شده از شور پيمودن فردا. لحظه هاي خوبي نبود. اي كاش بودي، دستم را مي گرفتي. بي حرف، بي هيچ حركتي و بعد توان از دست ر...
شنبه ي سر رفته يا فكر چشمات قبل هر خواب - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 0:00
u200eدلم پنجره اي مي خواهد رو به پاييز و كمي شراب جوان براي نوشيدن و موسيقي. دلم اندكي ارامش معماري شده مي خواهد و زدودن اين حجم غريب نگراني. من هنوز جاي جمعه ي قبليم درد مي كند. سر باز نكرده اما چركش را حس مي كنم. برچسبها: ندارد + نوشته شده در ساعت 14:12 توسط آقای زرد |
اين خيابان چند نفر جمعيت دارد؟ - تاریخ: 1396/6/1 ساعت: 18:13
راستش را بخواهي نمي دانم. خيلي چيزها را نمي دانم. مثلا نمي دانم در اين خيابان نامعلوم، در اين شهر نامشخص چند نفر ايستاده اند مغموم از اين كه يكي ديگر به دليلي كه معلوم نيست باقالي هم بار احساسشان نكرده. يا مثلا نمي دانم امشب يكهو چه شد كه تو فكر كردي دلتنگي اي نيست؟به منطق تو اما وقتي فكر مي كنم شاي...
اهميتي كه نيست - تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 13:03
دارم راهم را از قطعه هفتاد و سه تا ميدان نزديك خانه مان فكر مي كنم. فكر مي كنم به اهميت داشتن ها و نداشتن ها. به اين كه اهميت اكتسابي است؟ بايد برايش خواست، خواهش كرد يا چه؟ بسيار از اين كه نمي توانم روان بنويسم ناراحتم. از اين كه نمي توانم همه ابعاد ناراحت بودنم از موضوع اهميت را به واژه بكشانم دلخ...
آگاهی - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:23
هیچکس نمی داند من اول بار که این واژه را کشف کردم چه قدر خوشنود بودم. آخر می دانی، من واژه به واژه زبان را بو میکنم، آن پسرک در آملی یادت هست؟ که دست میبرد به چیزها و حسشان میکرد. برای من واژهها اینگونهاند . . . اما اکنون دارم سمت تاریکی از این آگاهی را حس میکنم که خوشایندم نیست . . . چهقد
ترانه زمستانی - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:23
دیده ای؟ترانه زمستانی آفتاببرق سفید و کهنه برفشب ها که تا یلدا کشیده می شوندیلدا که تا بعد فرداها می رودروزها که سر می رسند، شب ها که سر می رونددرخت ها، آجیل ها، خیابان ها و تک تک گربه هالحظه ها که به عید می رسند . . . تقویم که تمام می شود، شروع می شودحواست هست؟ حواسم هست، بارها دیدمشان آنقدر که هم
ابتلا - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 9:23
این روزها زود استنشانه بگذاریم تقویم قرن بعد، هفته ای حوالی بهاریا شایدشنبه ای حوالی تو، ابتدای فصل سفیدنشانه بگذاریم که با تو مرور کنمدر قرنی که گذشت چه ابتلا شدیدی با من بودبا دستمبا قلممبا لحظه هام، نفس هااصلا دستت را بیاور نزدیک تر، آری با همین که می تپدآن روز با تو می گویم که ساده ترین کار دنی

برچسب‌های مرتبط

آفرینش انسان | آفرینش جهان | کابوس 170 ساله آذربایجان | كابوس 1 | كابرس 1989 | اسمس بدحالی | بدحالی بارداری | بدحالی حاملگی |